همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان دارالشفای آزادگان خواهد بود. امام خمینی (ره)
محلی برای زیارت با معرفت گلزار شهدای بهشت زهرا سلام اللّه علیها
این روزها که جنایات اسرائیل را در غزه میبینیم یاد سالهای دفاع مقدس برایمان زندهتر میشود. مثل امروز آن روزها هم به بیمارستان و مدارس حمله هوایی میشد و کودکان بیگناه مظلومانه به شهادت میرسیدند. ایران اسلامی به یاد دارد روزی را که عراق بیمارستانی در تهران را موشک باران کرد. تعطیلات عید نوروز 1367 به پایان رسیده بود اما هنوز همه حال و هوای عید را داشتند. 17 فروردین بود و کارمندان بیمارستان، شیفتی سر کار حاضر میشدند و بخش نوزادان هم تقریباً خالی بود. اما آن روز بخش مهدکودک بیمارستان کودکان بهرامی پر از بچه بود. این بچهها فرزندان کارمندان بیمارستان بودند. بچههای مهد کودک سرخوش و بیخبر از همه جا مشغول بازی و جست وخیز بودند و با شور و حال خاصی با هم حرف میزدند و از لباسهای نو، عیدی گرفتنها و شیرینی و شکلات و آجیل ایام عید میگفتند که ناگهان ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه صبح صدای لرزش و انفجار هولناکی احساس شد. محله بیمارستان کودکان بهرامی مورد موشکباران رژیم بعث عراق قرار گرفت و ۲کودک خردسال به نامهای «ایمان ضیائی» و «علی نوری» و جمعی از کارکنان این بیمارستان به شهادت رسیدند. غنچههایی که با خونشان بهار آن سال رنگینتر شد. پیکر مطهر شهدای این واقعه در قطعه 40 بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شده است.
18 مرداد 1339 به دنیا آمد و سال 1355 رتبه اول کنکور شد و به دانشگاه صنعتی شریف رفت که بخاطر شجاعت و تسلطش به زبان انگلیسی او را به عنوان سخنگوی دانشجویان پیرو خط امام در دوران اشغال سفارت آمریکا انتخاب کردند. او محسن وزوایی است که در سالهای جنگ تحمیلی مؤسس لشگر 10 سیدالشهدا(ع) شد. همان محسن وزوایی که بعد از فتح 2قله کوههای بازیدرازگفت: «میخواهم عیدیام را به امام تکمیل کنم و قله سوم را بگیرم». بچهها با دیدن چهره مصمم او متوجه شدند که محسن تا کار را به سرانجام نرساند دستبردار نیست. سردار جوان از شدت خستگی روی پا بند نبود اما به هر سختی شده خود را به بالای قله سوم رساند، 6 همرزمش هم در پی او. قله سوم هم فتح شد و محسن روی زمین افتاد. خون زیادی که از او رفته بود توانش را گرفته بود. بچهها نگران از وضعیت فرماندهشان و محسن دلواپس آنها. چشمهای بیرمقش را به زحمت باز کرد و در آن حال تعداد زیادی از عراقیها را دید که خود را به بالای کوه میرساندند. هر چه در توان داشت بهکار گرفت و به یکی از بچهها که تسلط به زبان عربی داشت گفت: «بگو اسلحهشان را زمین بیندازند و دستهایشان را پشت سر بگذارند».همرزمش تصور کرد او بهدلیل شرایط جسمی اینگونه حرف میزند اما وقتی که محسن بار دوم با حالتی فریادگونه گفت: «همان که گفتم بگو...» او هم همین جمله را به عربی بازگو کرد. بچهها در عین ناباوری دیدند که عراقیها دستشان را پشت سر گذاشته و تسلیم شدند. همین حماسهآفرینی وسیلهای میشود تا به دیدار امام(ره) در جماران برود. محسن وزوایی نخبهای بود در تمام عرصهها که سرانجام در 10 اردیبهشت 1361 در عملیات بیت المقدس سعادت شهادت نصیبش شد. مزار مطهرش در قطعه 26 ردیف 44 شماره 46 گلزار شهدای بهشت زهرای تهران قرار دارد.
مجید خدمت از بچههای سرزنده محله اتابک تهران بود که در اول شهریور 1342 به دنیا آمد. از بچگی اهل کار بود و کار مجید خمکاری بود، سماور میساخت. خونگرم و بیریا و شوخطبع بود. در عین حال هم همیشه طرفدار مظلوم بود. اگر میدید چند نفر سر یک نفر ریختند و او را میزنند، همیشه طرف مظلوم درمیآمد و از او حمایت میکرد. کشتیگیر بود و بدن ورزیدهای هم داشت. منش پهلوانی داشت و دست به خیر بود. با آنکه کار میکرد و درآمد داشت، اهل جمع کردن و پول روی پول گذاشتن نبود. در عوض تا بخواهی دست و دلباز بود و از نیازمندان غافل نمیشد. مجید درست وقتی که برایش به خواستگاری رفته بودند و بله را گرفته بودند،گفت باید به جبهه برود. قرار بود حضورش سه ماهه باشد اما رفت و شهید شد و دیگر برنگشت. در گردان سلمان بود که با فرماندهاش بحثش میشود و فرمانده اخراجش میکند. اما ظاهراً مسعود دهنمکی یکی از فرماندهان آنجا بود که او را میبیند و مجید را با خود به خط مقدم میبرد. مجید دلاورانه جنگید و در 7 تیر 1367 به شهادت رسید. سالها بعد هم دهنمکی با الهام از اخراج شدن مجید و با چاشنی و تکنیکهای اغراق و بزرگنمایی و طنز موقعیت فیلم اخراجیها را با نقش مجید سوزوکی ساخت و فیلم را تقدیم به شهید مجید خدمت کرد. شهید مجید خدمت در قطعه 28، ردیف 108، شماره 17 گلزار شهدای بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.
از بسیجیان سلحشورگردان عمار لشگر 27 محمد رسول الله(ص) در دفاع مقدس بود. در شناسنامه نامش منوچهر است و او را سید احمد می خواندند. در عملیاتهای مختلف مسئولیتهای متفاوتی درگردان عمار به عهده داشت و در آخرین عملیاتش یعنی عملیات کربلای 8 معاون دوم دسته بود که در 22 فروردین 1366 در 22 سالگی در شلمچه به شهادت رسید. او شهید سید احمد پلارک است که مزارش در قطعه 26، ردیف32، شماره 22 گلزار شهدای بهشت زهرا قرار دارد. سید احمد از ۱۳ سالگی نماز شبش ترک نشد. هر صبح زیارت عاشورا میخواند. مقید بود بر غسل روز جمعه و مداومت میکرد بر گفتن ذکر ۱۰۰ صلوات در هر روز و ۱۰۰ بار لعن بنی امیّه و خواندن سوره واقعه. قبل از ماه محرم، بیرقها را میشست و تمیز میکرد، بعد پاهایش را روی سنگهای داغ میگذاشت و میگفت: «لذت میبرم، اما میخواهم این عذاب را تحمل کنم تا بفهمم مسئولیت چیست. نمیتوانم جواب خدا را بدهم اگر کوتاهی کنم». در عملیات والفجر۸ از ناحیه دست و شکم مجروح شد، اما کمتر کسی میدانست مجروح شده است. در عملیات کربلای5 هم دوباره مجروح شد و محبور شد به عقب برگردد. برای عملیات کربلای 8 که به منطقه رفت در اردوگاه کرخه یک روحانی در محل استقرارگردانشان بود که خمس مال بچهها را بعد از نماز حساب میکرد. سید احمد ذهنش خیلی درگیر حساب کردن خمس مالش شده بود. پیش آن روحانی رفت و بعد از مدتی با لبخند برگشت. با حالت خاصی گفت: «تازه فهمیدم چرا تا حالا شهید نشدم». تا آنکه روز عملیات کربلای۸ فرمانده تاکید کرده بود چون سیداحمد هنوز جراحتهایش بهبود نیافته است خیلی جلو نرود. اما او طاقت نیاورد و به سمت جلو رفت تا پیشانی خط را سامان بدهد. فاصله آنجا با بعثیها کمتر از ۲۰ متر بود و پرتاب نارنجک از دو طرف لحظهای قطع نمیشد. حوالی ساعت ۶ بعد از ظهر سید احمد پلارک در حال سر و سامان دادن بچهها و پیشانی خط مقدم بود که تیر به پشت سرش اصابت کرد و به شهادت رسید.
روز ۱۰ اسفند سال ۱۳۶۵ در کانال پرورش ماهی شرایط طوری بود که بچههای عکاس و فیلمبردار هم درگیر جنگ شدند چون باید آن منطقه حفظ میشد. ساعتها بچهها گروه عکس و فیلمیرداری در آنجا تلاش میکردند. حین نبرد یکی دو تا از بچهها رفتند روی پیکر شهدا گونی بکشند تا روحیه رزمندهها حفظ بماند. منتها هر چه به چهره «امیر حاج امینی» نگاه کردند، دیدند نمیتوانند. دلیلش این بود که پیشانیبند «یا حسین» روی پیشانیاش و عکس امام خمینی را روی سینهاش داشت و چفیه به کمرش بسته بود. قد و قامت خیلی زیبایی داشت. تنها چیزی که در آن لحظه به ذهن یکی از آنها خطور کرد، این بود که «من اینجا هستم، دوربین عکاسی دارم، یک عکس برای مادر این شهید بگیرم.» عکس را گرفت و تصویر آن چهره ملکوتی آنقدر دست به دست شد تا آنکه ماندگار ماند. شهید امیر حاج امینی متولد 1340 بود و 25 سالش بود که به شهادت رسید. در جبهه بیسیم چی بود. روزی از بچهها در منطقه به شدت کار کشیده بود، یعد از کار آن ها را دور خود جمع کرد و گفت:«چنین تصوری اشتباه است که شما فکر کنید کسی به ما آموزش داده است، من خاک پاهایتان هستم. من نسبت به شماها کوچکترم، اگه تکلیف نبود هیچ وقت از شما چنین کاری را نمیخواستم». ولی باز هم راضی نشد و از تمامی بچه ها با گریه تقاضا کرد که دراز بکشند. همه از این درخواست او حیرت زده شده بودند. وقتی که خوابیدند به کف پوتین هایشان دست میکشید و خاکش را به پیشانیاش میمالید و میگفت: من خاک پای شماهایم. حاج امینی، تمایلی به شهرت و معروف شدن نداشت. درواقع باورش این بود که اگه کاری را با خلوص نیت برای خدا انجام دهی او تو را عزیز می کند و اعمالش خودش هم همینگونه بود. درنهایت، همین خصلت شهید امیر حاج امینی موجب معروف شدن عکس شهادتش شد. مزار او در قطعه29، ردیف60، شماره 10 گلزار شهدای بهشت زهرای تهران قرار دارد.
شهید مرید آب درشکر
شهید ابراهیم هادی
شهید محمدحسین آئین
شهید سعید آئینه وند
شهید اسمعیل آب
شهید عبدالرسول آب بر
شهید همتعلی بیات