احمد بیابانی متولد آبان 1333 بود و در محله اقدسیه شهرری زندگی می کرد، پسر با معرفتی بود اما اهالی محله دل خوشی از او نداشتند. سرکش و بزن بهادر و دعوایی بود. بیشتر دعواهایش هم برسر ناموس بود یا اینکه اگر می دید جایی حقی را از کسی ضایع میکنند، برای گرفتن آن حق دعوایی جانانه راه میانداخت و با کله شقیهایش اوضاع را بدتر میکرد. روی بدنش تا بخواهی جای زخم چاقوهایی بود که یا خودش یا دیگران به او در دعواها زده بودند، آخر او در دعوا قبل از آنکه دیگران را بزند اول به خودش چاقو میزد. رفقایش به او میگفتند احمد بیابونی. چهرهاش هم با آن موهای فرفری و هیکل درشت در کنار آوازه نامش موجب ترس عابران کوچه و خیابان میشد. خلاصه احمد که به لات محله شناخته شده بود شیفته امام خمینی و مرامش میشود. توبه میکند و در مبارزات انقلاب علیه رژیم پهلوی سنگ تمام میگذارد. احمد ذات خوبی داشت اما سرش بوی قرمه سبزی می داد و اوایل وقتی به جبهه رفته بود همان روحیه بزن بهادری را داشت و یک ماهی از رفتنش نگذشته بود که به دلیل دعوایی که کرده بود اخراج شد اما فرمانده بعدی منطقه جنگی ریجاب وقتی قصه حضور احمد بیابانی را می شنود پیغام میفرستد که به او بگویید دوباره برگردد. احمد وقتی برمیگردد تغییرات مثبتی از او نمایان میشود. البته شیرین کاریهایی هم در جبهه داشت مثلا برای آنکه رزمنده ها دلی از عزا در بیاورند و یک ناهار مفصل بخورند، با انداختن نارنجک در رودخانه و شکار کلی ماهی، رزمنده ها را مهمان ماهی کبابی میکرد. یک روز آقای خامنه ای که آن زمان رییس جمهور بوده اند برای سرکشی به جبهه غرب می روند و احمد برای محافظت از ایشان در جبهه انتخاب میشود و همراه رزمنده ها با ایشان عکس یادگاری میگیرد اما عکس همه میسوزد الا عکس احمد. او در جبهه از جای پاقو و خالکوبی روی بدنش ناراحت بود و همیشه زیر لب میگفت:« خدایا خودت خاکش کن پاکش کن». آخرش هم 22 اردیبهشت 1362 وقتی با محسن حاجی بابا فرمانده سپاه از ریجاب میرفتند با خمپاره ماشینشان هدف گرفته میشود و در آتش انفجار ماشین میسوزند و به شهادت میرسد و تمام آن خالکوبیها و جای چاقوها پاک میشوند. اگر مایلید او را زیارت کنید مزارش در قطعه 26، ردیف 25، شماره 51 گلزار شهدای بهشت زهرای تهران قرار دارد.
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.